EN CADRE

 

دعوا می کنیم و در و تخته را به هم می کوبیم و چند روز بعد زنگ می زند که شنیده بهشتی شلوغ شده و نگران شده ...
بر می گردم به عقب ...

۴٠ روز دائم به این فکر می کنم  که چه به سرش می آید و کی آزاد می شود .  نکند اذتیش کنند ، نکند مریض شود آن تو ، نکند آزادش نکنند ؟ تا 4-5 ماه دیگر ...، تا مهر ، تا آبان ...؟ نکند بکشندش ؟
...
بعد فکر می کنم من می خواهم بروم از این جا چه کنم ؟ چه بگویم ؟ چه طور قرار است این ها را برایشان توضیح دهم ؟ اصلا مگر توضیح دادنی ست ؟! چه جوری می خواهم باهاشان دوستی کنم؟! خاطره هام را ، آدم هام را ... چه کنم؟ چه طور جا بگذارم و بروم ؟
من چه می فهمم از آن ها ؟ چه باید بدهم بهشان ؟ دوست برای شان یعنی چه؟
اوه ... و با خودم چه کار کنم ؟! که دوستی شده برام تا صبح بیدار ماندن و با هم فکر کردن که چه می شود ، که "پس چرا آزاد نمی شوند ؟‌" ، شده برام شوخی کردن سر کنترل صحبت های تلفنی مان چون که هومن از زندان زنگ زده به موبایلم ، شده شوخی سر اغماض کردن و نکردن آقایان ! ...‌، شده تلفن دست گرفتن که " خوبی ؟ سالم برگشتی ؟ چه خبر بود ؟‌"، شده گوش کردن به " من دیدم از پنجره ی خونمون ماشین رو که ... " ، شده با گریه زنگ زدن که " عذاب وجدان دارم که نرفتم و تو خونه نشستم " ...


بعد قرار رقابت هم داریم . یعنی قرار است که بنده با فلانی در کجائک رقابت کنیم سر اینکه دانشگاه ‍ِ مورد نظر من را انتخاب کند یا او را . همه مان رسما یک کتاب به خودمان آویزان کرده ایم و هی بین کامپیوتر و تلویزیون در حال رفت و آمدیم . آن وقت که رسیدم آن جا باید هم، هی آن ها را نگاه کنم که " این همه چیز را از کجا می دانند " انگار نه انگار که ...

***

با تنهایی و دوستی ها و خاطره های جا گذاشته می رویم و بعد ... ؟
آخ ... نمی دانم .
نا تمام می گذارمش که نا تمام است .

   + en - cadre ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

عذاب آور شده اند کلمات برایم ... بس که ناقص و سبک اند برای این روز ها و آن چه که می رود ...دردی از درون مرا ذره ذره می کشد . با وجود این درد ، با وجود این خشمی که مرا بی تاب کرده، با وجود این اضطراب کشنده ... خواب هایم روشن اند : تو آرامی ، مثل همیشه ،... و چرا این طور نباشد ؟!

 ضعف و دل تنگی و بی قراری ما داستان بی ارتباط دیگری ست ...

۵/۴/٨٨

٢٣:١٨

٢ هفته گذشته و تو هنوز ا و ی ن ی

   + en - cadre ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

By Tahamtan Aminian

و دنیای ما هنوز پا بر جاست ...

   + en - cadre ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

 

"من دچار خفقانم ،‌

                      خفقان ...‌"

   + en - cadre ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()

 

"میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ،‌ “تو” را به هیچ بدل می کنند. آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقه گذشت هایشان جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می کند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی که فریاد می کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند: من
از یاد مران که اینگونه شتاسایی ها بیش تر از عداوت ، انسان را خاک می کند . مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرز ها  خاکسترت کنند."

خاکسترم نکنید ،

   + en - cadre ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

 

همه ی اون حس ها فوت شد رفت هوا !‌

   + en - cadre ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

 

 این روز ها به طور عجیبی آرامم !  به طور عجیبی آرامم و به طور عجیب و گاهی خطرناکی دیگر فکر نمی کنم به اینکه "حالا چه خوهد شد "٬ دیگراصلا  آینده ی خوشایندی برایم قابل تصور نیست و  به همین خاطراصلا بهش  فکر نمی کنم  ! اینکه تمامت مال لحظه ای باشد خیلی دل نشین است ! اینکه وقتی موسیقی گوش می کنی تمام حواست به صدا ها و نت ها و ترانه باشد یا وقتی مثلا گوشواره ای درست می کنی به مهره های رنگی که توی دستانت هست  یا ...

این روز ها دیگر خودم را اجبار نمی کنم و راحت تر  می خوانم و فیلم می بینم و کار های دیگر ... ، هر چند شاید کمتر ، اما ارامتر و به تر


دیگر « حالا چه خواهد شد » ها حذف شده و رابطه هایی را که نمی خواستم ، اذیتم می کردند یا غیر منطقی بودند یا هر چیز دیگری را کم کم قطع کردم ! چیزی که برایم خیلی سخت بوده تا حالا !

حالا بهترم  خیلی بهتر ...

و فقط دلم می خواهد ،  مقلد و مطیع و به طرز احمقانه ای نجیب نباشم ! همین :)

 هم حس

   + en - cadre ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

اردوگاه کار اجباری

" اردوگاه کار اجباری یعنی الغای کامل زندگی خصوصی، اردوگاه کار اجباری دنیایی ست که همه در آن مدام شب و روز کنار یکدیگر زندگی می کنند ، شقاوت و خشونت تنها خصوصیت فرعی و نه ضروری آن است" از کتاب بار هستی - میلان کوندرا

   + en - cadre ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

نمی شود گفت ، بعضی چیزها را نمی شود گفت، نباید گفت . فقط می توان نوشت ، نوشت تا خالی شد ، نوشت با تردید به اینکه شاید خوانده شوی ، شا ید دیده شوی ، شاید شاید فهمیده شوی . من نوشتن بلد نیستم ، دایره کلماتم وسیع نیست ، نوشته هام روان نیستند ، ظرافت ندارند ، ....فقط می نویسم چون نمی توانم بگویم . نه می توانم بگویم و نه کسی هست که بخواهد بشنود . نمی توانم بگویم چقدر نا آرامم ، نمی توانم بگویم چقدر ضعیفم در مقابل بعضی چیز ها ، چقدر می ترسم ، چقدر غصه می خورم ، نمی توانم بگویم که این بار آخری بهشت زهرا چقدر اذیتم کرد ،که دوباره هر روز گریه می کنم ، که هر طرز فکر و نظر و اعتقادی که داشته باشی نمی توانی بپذیری پدری که تا دیروز نگاهت می کرده ، می خندیده ، دستت را می گرفته ، تو را می بوسیده حالا- هر چند فقط جسمش- اما زیر خاک است . ، نه دلم می خواهد دست های موذب شما را ببینم که نمی دانید چه بگویید و نمی فهمید و نه چشم های غمگین شما را که با این حرف آرامشی که برایش تلاش کردید را ازتان گرفتم .تلاش می کنم برای اینکه آرام شوم ، اما ضعیفم ، اما می ترسم . من ضعیفم و نمی توانم ببینم که چشم های مادر بزرگم پر شده از خون . که مشکل است راه رفتن برایش . ، غصه می خورم که آنقدر خود خواهم که همیشه دیر می رسم ، همیشه می گویم "چرا یکهو اینطور شد !!؟" باید نگفت، همه ی این ها را باید نگفت و باید گفت از استادی که فلان حرف را زده و همکلاسی که نمره اش بهمان شده و دوست آن یکی که راجع بهش آن طوری می گویند ، همه این ها را باید گفت و شنید و بهشان دقت کرد و فکر کرد و لبخند زد .من این ها را یکی در میان یادم می می ماند و دلخور می کنم بقیه را به خاطر این بی توجهی ، دلخورشان می کنم که توی دنیای خودم هستم ، دلخورشان می کنم که تلخم . باید تمامشان کنم این روز های ترس و اضطراب و دلتنگی و ناراحتی و غصه خوردن را . باید تمامشان کنم . باید حواسم را جمع کنم تا بار دیگر دوباره نگویم " چرا یکهو این طور شد ؟! " باید.

   + en - cadre ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۸
    پيام هاي ديگران ()

عادت

من هنوز عادت های بدم را ترک نکردم 

هنوز عکس های تو را می دزدم 

مدت ها نگاهت می کنم یواشکی

 هنوز نوشته هات را می خوانم 

حرف هات را مرور می کنم

 هنوز دلم می خواهد

که تنگت شود

که بخواهد  باشی

که...

                           ...

عادت گند دوست داشتنت تهوعم می دهد ... 

   + en - cadre ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()